ابن المقفع ( مترجم : منشي )
175
كليله و دمنه ( فارسي )
نيكو حالتر از درويشي است كه بمردمان محتاج باشد ، كه مذلّت حاجت كار دشوار است . و گفتهاند « عزّ الرّجل استغناؤه عن النّاس » [ 1 ] . و درويشي اصل بلاها ، و داعي دشمنايگي [ 2 ] خلق و ، ربايندهء شرم و مروّت و ، زايل كنندهء زور و حميّت و ، مجمع شرّ و آفت است ، و هر كه بدان درماند چاره نشناسد از آنكه حجاب حيا از ميان برگيرد ، فلا و أبيك ما في العيش خير * و لا الدّنيا إذا ذهب الحياء [ 3 ] . و چون پردهء شرم بدرّيد مبغوض گردد ، و بإيذا مبتلا شود و شادى در دل او بپژمرد ؛ و استيلاى غم خرد را [ 4 ] بپوشاند ، و ذهن و كياست و حفظ و حذاقت بر اطلاق در تراجع افتد ؛ و آن كس كه بدين آفات ممتحن گشت هر چه گويد و كند برو آيد [ 5 ] ، و منافع راى راست و تدبير درست در حقّ وى مضارّ باشد ، و هر كه او را امين شمردي در معرض تهمت آرد ، و گمانهاى نيك دوستان در وى معكوس گردد ، و بگناه ديگران مأخوذ باشد . و هر كلمتي و عبارتي كه توانگري را مدح است درويشي را نكوهش است : اگر درويش دلير باشد بر حمق حمل افتد ، و اگر سخاوت ورزد باسراف و تبذير منسوب شود ، و اگر در اظهار حلم كوشد آن را ضعف شمرند ، و گر بوقار گرايد كاهل نمايد ؛ و اگر زبان آوري و فصاحت نمايد بسيار گوى نام كنند ، و گر بمأمن خاموشي گريزد مفحم [ 6 ] خوانند متى ما يرى النّاس الغنيّ و جاره * فقير يقولوا عاجز و جليد و ليس الغنى و الفقر من حيلة الفتى * و لكن أحاظ قسّمت و جدود [ 7 ]
--> [ 1 ] . ( 2 ) عزّ الرّجل . . . عزّت مرد بينيازي اوست از مردم . [ 2 ] . دشمنايكي در اساس صريحا به دو ياء نوشته شده . [ 3 ] . ( 5 ) فلا و أبيك . . . نه ، سوگند بحقّ پدرت ، نيست در زندگي ، نه نيز در دنيا ، خيري آنگاه كه شرم از ميان برود . در اساس اين بيت را كاتب قبل از جملهء « و هر كه . . . بر گيرد » نوشته است . [ 4 ] . ( 7 ) خرد را در اساس : خوذ را . [ 5 ] . ( 8 ) برو آيد بر ضدّ او و به ضرر او شود . [ 6 ] . ( 14 ) مفحم ( اسم مفعول از إفحام ) خاموش گردانيده ، آن كس كه زبانش را بسته باشند ، درماندهء در سخن ، مردي كه سخن نتواند گفتن از جهت اينكه خصم وى را إسكات كرده باشد ؛ فرومانده از سخن در حجّت آوردن و مجادله كردن ( از مقدّمة و صراح ) . [ 7 ] . ( 15 ) متى ما يرى . . . آنگاه كه بينند مردمان توانگري را و همسايهء او فقير باشد گويند ( اين ) عاجز و ناتوان است و ( آن ) جلد و چالاك ؛ و ( نميدانند كه ) توانگري و درويشي از كوشش و چارهگري مردم نيست ، بلكه بهرهها و دولتهاست كه بخش كردهاند و بختهاست . در اساس : احاظى .